اوه اووووه اووووه چه گردو خاکی گرفته اینجاروووو!!!!!!از کیه نیومدم سراغ وبلاگ و خاطره نویسی دوست داشتنیم!!!!!!! حالا خوبه زیادم اهل اینستا و اینا نیستم ک مثلا برم و اونجا مثه شاطر پست بذارم امروز که هست 16 مرداد ماه 1400 خب اولین خبر اینه که 19 ام تولد 3 ساگی گل پسر جیگرم هست( خدایا شکرت که داریم بزرگتر شدن نازنین پسرمونو میبینیم این موجود دوست داشتنی که هنوز تموم اون لحظه های باردار و بیمارستانو کوچیکیاش جلو چشممه) و البته بی هایت فضول و شیطون و حرف گوش نکن عجییییییبببببببببببببببب!!!! جوری که بهش میگیم خیلی نفهمه!!و حالا منتظر دومین غنچه گلی هستیم که داره تو وجودم رشد میکنه^_^دارم برا پسر کوچولو یه دونه آبجی میاریم خخخخگرچه هنوز زود بود ولی خدا خواسته و ما هم شکر میکنیم به نعمتشالان دقیقا 21 هفته هستم و وارد ماه پنجم بارداری شدم!!!! بینهایت حال بد و تهوع و اذیت! فکر نمیکردم بارداری پسر و دختر این همه فرق داشته باشه! به نظر خودم حاملگی حاملگیه دیگه! اما اونا که دختر دارن میدونن چی میگم! و میدونم چی کشیدن!خدا همه این کوجولوهارو حفظ کنه زیر سایه پدر و مادرشون ................ آمیندیگه اینکه الانم منتظرم که یه آزمون از طذیق وب واتساپ دارم بهم زنگ بزنن تا شفاهی بدمش و خیلی هم استرس دارم و ... و.... از گل پسرجانم نگم که چقد گوشی رو ازم گرفت و نمیذاشت بشینم یه جا و فضولیش زیاد شده بود بخاطر همینم همسرجان اوشون رو بردن خونه خاله جونش تا بنده بتونم آزمون رو بدم! ولی موندم چرا هنوز بهم زنگ نزدن دارم هرچی خوندم فراموش میکنم خووووبرم یه بار دیگه مرورر
برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:38
امروز دقیقا 17 روز هست که یه کوچولو شده مهمون دائمی خونمون.قربون دست و پای کوچولوش برم که قراره بشه مونس مامان و آبجی داداش و دختر باباجناب بابا که دیگه انگار نوبرشو آورده همه تو دلشون عروسیه بابای زینب خانوم تو نگاهشم عروسی شده خخخخ اسمشم بابا دوست داشت بشه زینبولی بمیرم برا پسر کوچولوم که حس بدی گرفته اونو .... باوجود اینکه اصلا هیچکدوم طرف دخترجانم نمیریم و فقط موقع شیر دادن بغلش میگیرم ولی پسرکم خیلی رفته تو خودش!!! بچه ای که یکسره با حرف زدنش سرمو میبرد الان فقط دنبال سکوت و تنهایی و بهانه گرفتنه تازه دوروز دوروز غذا نمیخوره!!! خیلی داریم کمکش میکنیم و بازی و هرچی دوست داره و کارایی که دوست داره براش انجام میدیم ولی افاقه نداره انگار دلم براش کبابه ولی دیگه نمدونم بایدچکار کنمهوای آبجیشو داره ولی با ما بزرگترا نه انگار با خودشم لج کرده!!!! بمیرم برات پسر سه سالم .خیلی نگرانشم.... نکنه افسردگی بگیره خدای نکرده!!!!! نکنه ضربه روحی بخوره و در اینده تاثیر بذاره!!خداجونم خودت کمک کن هواشونو داشته باش که به خودت سپردم.....
برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:38